X
تبلیغات
وَلَه


نگاهت می کند ، دلت می لرزد

سرت بی اختیار پایین می افتد و او همچنان نگاهت می کند

میان آن همه تازگی  خیره می شوی به اولین قاصدک بهاری و یاد پارسال می افتی

چه قدر برای آمدنش  قاصدک بوسیدی  و به دست باد سپردی

سرت را بالا می گیری خیره می شوی در چشم های تابستانش و  می پرسی :

می دانی ... ؟

لبخند می زند ، آتشت می زند و می گوید :

"می دانم ... "

چشم هایت را می بندی 

تاب ندارد آسمان چشم هایت دیدار آرزویی بر آورده شده را

قاصدک را بر می داری و می بوسی

بی تمنا



+

از وقتی ضریح چادرم را به بهشت لب هایت متبرک کرده ای

 باران می بارد...



+ تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 11:23 نويسنده پرستو موید |

دست های تو آسمان من

           دست های تو سایه بان من

دست های تو

        دست های تو ...

       مهربان ِ من

دست های تو خداست ...

+ تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 16:35 نويسنده پرستو موید |

یک نفس از نظرم  نقش ِ تو بگذشت و هنوز

شب به شب خواب تو را مست به بالین بینم 

تو عجب کهنه شرابی هستی ...



+

پایان آخرین دور از سفر های نوروزی :دی


++

هنوز هم گاهی صدای امواج را می شنوم
وقتی آرام  نفس می کشی آن سوی خط ها

...


+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393ساعت 22:44 نويسنده پرستو موید |

من آن برگم

که بی اِذن ات 

به روی خاک افتاده

...


+ تاريخ چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 11:5 نويسنده پرستو موید |


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 22:25 نويسنده پرستو موید |


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 22:4 نويسنده پرستو موید |


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 22:30 نويسنده پرستو موید |

همه گفتند ریگی به کفش عاشقی اش است

و هیچ کس ندانست

که من از شوق تو

با پاهای برهنه به خیابان دلتنگی  دویده بودم !



+

گاهی باید ترمز دستی را بکشی 

قیژ ...

تماشا کنی ابهت ایستادن  را و بعد به دور و برت میان اتوبان نگاه کنی

رد شوی از آدم هایی هم قد خودت ولی بی چشم بی نگاه

گم شوی میان صدای نفس هایت ، میان تنهایی شان  و بعد پیدا شوی در شکوه یک دیدار

در ماشین را باز کنی و بزنی به چاک خیابان و بدوی بدوی انتظار را 

پناه به آغوش یک درخت ببری و محکم در برش بگیری و سرت را روی سینه دوباره جوان شده اش  بگذاری و

سیر بخندی بهار را


+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 22:1 نويسنده پرستو موید |
همیشه در نوجوانی همان سنی که همه حریص تجربه عشق هستند  دلم میخواست عاشق مردی شوم

که موهایی پریشان و بلند  داشته باشد که وقتی به آسمان نگاه می کند ابرها را به حیرانی بکشاند

که نگاهش، عمق نگاهش را جز من کسی نداند

دلم می خواست وقتی می آید چنگ به موهایش بیاندازم و سرش را در قفس سینه ام

برای همیشه حبس کنم 

دلم میخواست

که کاشف لبخند های بی بهانه اش شوم

که دیوانه اش شوم

 هر شب سر بر زانویم بگذارد  تا برایش بخوانم خط به خط شیدایی ام را

تا خوابش ببرد

بعد بنشینم و آرام صدای نفس هایش را جرعه جرعه بنوشم  و سیراب از بودنش

به خواب روم

چه قدر این حضور غایب را دوست دارم


+

"او"یی که هیچ کس نیست

++

پنج سال گذشته و تو هنوز سر همان گذر همیشگی ایستاده ای خیره به مهتاب و منتظر صدای گام های من

دست در موهای پریشانت می بری که از پریشانی دلت بکاهی و

چرخش چشم هایت

و زمان که بعد از تو از هیچ چیزی نگذشت ...


+ تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 10:59 نويسنده پرستو موید |
باید روی سادگی ِ  زندگی

رنگ آبی عبور پاشید ...



+

از کابوس سال نود و دو با دست های با طراوات عطر بهار امسال پریدم

پرستو اهل ماندن نیست نه در دل کسی نه در قفس کسی !

++

و خدا نکند باد بخواهد به بازی بگیرد موهای پریشان تو و دل من را ...


+ تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 10:40 نويسنده پرستو موید |