《من》میدانم بہ کجاے قلبت شلیک کرده ام
《تو》دیگر خوب نخواهے شد....

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:11 نويسنده فاطمه |
عشق 

زخم عميقي كه هرگز خوب نمي شه ...

+ تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:28 نويسنده فاطمه |
دارم باز سر به مهر رو می بینم 

"چه قدر ما دخترا بدبختیم که باید این قدر انتظار بکشیم 

انتظار کسی که هرگز نخواهد آمد "

این و به سبک صبا نوشتم 

 


+

خدایا وقتی یه چیزی هم مشخصه هم نامشخص ه یعنی نامشخصه 

 

 

+ تاريخ سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:2 نويسنده فاطمه |
من: سایه ای که در شب مهتاب دیده ای
اصلا خیال کن که مرا خواب دیده ای

از پشت شیشه ی اتوبوسی میان راه
مرغ مهاجری لب تالاب دیده ای

یا در نگارخانه ی نقاش شاعری
یک پر کشیـــده در قفس قاب دیده ای

از من عبور کن که به تنهایی ام قسم
آن گونه نیستم که تو نایاب دیده ای

آن ماهی درشت نبودم که بارها
در پیچ و تاب حلقه قلاب دیده ای

دنیا پر است از حضراتی شبیه من!
لطفا!
خیال کن
که مرا خواب دیده ای ...

محسن رضوی

+ تاريخ یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:59 نويسنده فاطمه |
نوشته ای از اوریانا فالاچی در وصف سی سالگی:
من از اینکه سی ساله هستم حظ می کنم.سی سال زندگیم را مثل مشروب خوشمزه می نوشم. سی سالگی سن زیبایی است، سی و یک سال و ...سی و دو سال و سی سه و چهار و پنج همه زیبا هستند. برای اینکه آدم احساس آزادی می کند.احساس می کند یاغی شده است، برای اینکه اضطراب انتظار تمام شده، غم سراشیبی هم هنوز شروع نشده. احساس روشنی می کنیم. عاقبت در سی سالگی حس می کنیم که مغزمان کار می کند. اگر در آن سن، مذهبی هستیم، دیگر مذهبی هستیم. اگر به خدا اعتقاد نداریم، نداریم. اگر شک و تردید داریم بدون خجالت شک و تردید داریم.از تمسخر جوانها واهمه نداریم چون ما هم جوان هستیم. از سرزنش بزرگها وحشت نداریم چون ماهم آدم بزرگ هستیم. از گناه نمی ترسیم چون درک کرده ایم که گناه فقط یک نقطه نظر است.از اطاعت نکردن وحشت نداریم برای اینکه فهمیده ایم اطاعت کردن کار احمقانه ای است. از تنبیه نمی ترسیم چون به این نتیجه رسیده ایم که دوست داشتن عیب نیست. وقتی قرار است عاشق شویم می شویم، وقتی از هم جدا می شویم، آنرا با منطق قبول می کنیم. دیگر نباید به معلم و مدرسه و کشیش حساب پس بدهيم و بس😊😊😊

 

پ.ن: 

و اين منم زني در آستانه ي فصلي نووووو

 

تولدم مبارك:)

+ تاريخ جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:36 نويسنده فاطمه |
 

میدان ونک

ساعت پنج بعد از ظهر

 

پرسه زدن تو دور میدان بنا به همان دلیل همیشگی که بد قولی من است و اصرارم به راننده برای زودتر 

رفتن و پیاده شدن در  خیابان برزیل  تا میدان ونک به شوق دیدارت دویدن 

دویدن و به این فکر کردن که تو چه طور این سد محکم را شکستی سدی که قسم خورده بودم 

نگذارم هیچ کسی نزدیکش شود 

دویدن و فکر کردن به این که من کجای جهان من بودم که سرو کله تو پیدا شد....

و چه خوب که پیدا شدی 

 

دویدن و نفس زدن و صدای زنگ تلفن تو 

با تو نگفته بودم از گریه های هر شب...

بریده بریده جواب می دهم و دو دقیقه بعد روبروی همیم 

سلامی و جوابی و نگاهی و ...

پاکتی سبز رنگ در دست داری و نگاهی پر از اشتیاق از لحظه طلوع لبخند روی لب هایم 

 

کافه 

من و تو پیوند دست هایمان روی میز 

 

 

دیگر حساب ساعت از دستم رفته بود و حالا فقط به تو فکر می کردم و نگاه هایت که این طور

داشت آرام آرام یخ قلبم را آب می کرد...

تولد سی سالگی و بهترین هدیه دنیا نگاهی که دوستش دارم که دوستش دارم که دوستش دارم

تولدی که تو برایم گرفته ای در یک خلوت دو نفره و لذت سیر دیدن چشم هایت 

باور کن تحمل  آنهمه زمستان به لذت این بهار می ارزید 


 

+کنارت چه قدر حال من بهتره :)

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:50 نويسنده فاطمه |
بهاری دیگر آمده است

آری 

اما برای آن زمستان ها که گذشت 

نامی نیست 

نامی نیست ...

 

 

احمد شاملو

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:16 نويسنده فاطمه |
+ تاريخ چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:0 نويسنده فاطمه |
با تو نگفته بودم

از گریه های هر شب

عشقت نشسته بر دل 

جانم رسیده بر لب 

جانم رسیده بر لب 

 

من بی تو سرگردان 

من بی تو حیرانم 

شرحی ز گیسویت 

حال پریشانم 

 

بی تابم این شب ها

بی خوابم ای رویا 

از تو چه پنهان من 

گم کرده ام خود را 

 

پیدایم کن 

شیدایم کن

آزادم کن از این سکوت بی پروا

 

آهنگ ِ حانیه از سالار عقیلی 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:58 نويسنده فاطمه |
 

دیوونه ی دوست داشتنی من

باز هم با یک شگفتی مرا پراندی از کرختی ِ مرگی اجباری 

 


 

+

بارها و بارها گوش می دهم و مست می شوم از گرمای عشقی دور

کاش این آتش گداخته ی سرد شده در جان ِ من نیز باز شعله ور شود 

پیدایم کن 

شیدایم کن 

آزادم کن از این سکوت ِ بی پروا ...

 

 

++

ممنونم که تلخی هامو صبوری می کنی 

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:21 نويسنده فاطمه |